این ترم خوب نیست.
کلاسهایی که برداشتم با دوستام نیستم. با نرم افزاری ها و سال پایینی ها همکلاسی ام. ورودی جدیدها اومدن و دانشگاه در حد ترکیدن شلوغه. تاحالاهمچین صف طولانی ای برای سلف ندیده بودم. امسال ظرفیت بعضی رشته ها رو بالا بردن و فقط هم بالابردن بدون اینکه فکر کنن چجوری میشه مدیریتش کرد. حالا واسه یه ناهار بدمزه تهیه شده از مواد اولیه درجه n، باید کلی توی صف وایسن بعد جا براشون پیدا نشه که بتونن بشینن غذا بخورن و در موارد دیگه هم باز همینه... کلاسهای کوچیک جمعیت زیاد، موقع انتخاب واحد اشکشون درمیاد و اینکه بدیش اینه که دانشکده ما خروجی نمیده کلا... نمونه ش ما که به ترم نه رسیدیم و یه تعدادی که حتی ترمهای بالاتر هم هستن... یه وقتا تو راهرو جا واسه عبور پیدا نمیشه...
اینا البته برای من مهم نیست. من ترم آخرم و وقتی برم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم. خیلی هم زود فراموشش میکنم... اینجا رو، سوتی هایی که دادم، اشتباهاتی که کردم، آدمهای آزار دهنده ش رو... چیزی که الان برام مهمه اینه که دوست دارم این ماه های آخر بودنم تو این دانشکده رو خوب بگذرونم. با دوستام، و آدمایی رو ببینم که از دیدنشون خوشحال میشم... دلم میخواد روز آخر با حس خوب برم خونه نه حسرت اینو بخورم که چرا اونطوری که میخواستم نشد... اما این چیزا دست من نیست خیلی هاش. من نمیتونم آویزون دوستام بشم. نمیتونم ساعتهایی که شخص ایکس میاد دانشگاه رو بدونم. حتی اگه بدونم هم باز فایده ای نداره چون شخص ایکس سرش شلوغ تر از اونه که به من توجه کنه... من دوست ندارم کسی که تا ترم قبل همکلاسی من بوده و همیشه وجودش برام عذاب آور بوده، الان که یکهو ترم یکی ارشد شده بیاد و بشه مسئول حل تمرین فلان درسی که افتاده بودمش قبلا و این ترم برداشتمش.. . اما برای هیچ کدوم از این میخوام و نمیخوام ها نمیتونم کاری بکنم.. . فقط باید تحمل کنم تا تموم بشه.. .
+ دارم کتاب پاییز فصل آخر سال است رو میخونم، تا وسطهاش رسیدم. تا اینجایی که خوندم دلیل قانع کننده ای برای خیلی معروف شدنش پیدا نکردم، فقط اینکه شخصیت لیلا رو بیشتر دوست دارم و شبانه روی اعصابمه هم اسمش و هم خودش و از روجا هم خوشم نمیاد چون تو تکه اول و تکه دوم که روایت از زبان لیلا و شبانه بود تصور میکردم روجا آدم خوشحال و شادیه ولی وقتی به تکه سوم که از زبان روجا نوشته شده رسیدم دیدم اون هم مصیبتیه واسه خودش و صرفا خودش رو شاد نشون میده. از آدمایی که ادای خوشحال بودن رو فقط درمیارن خوشم نمیاد... از سبک نوشتن نویسنده خوشم میاد. نحوه بیان کردن احساساتش خوبه... ولی باز هم دلیل محکمی برای محبوبیتش نیست...
برچسب:
نویسنده: هستی میرزایی